close
چت روم
اشعار رحلت پیامبر (ص) و شهادت امام حسن
loading...

سایت تفریحی و سرگرمی

شعر شهادت امام حسن مجتبی (ع) سکوت ، زهر شد و در گلوی مجنون ریخت دل شکسته لیلا از این مصیبت سوخت به یاد خاطره های کریم آل عبا تمام خاطره هایم در اوج غربت سوخت سکوت گفتم و یادم سکوت او آمد و زهر گفتم و یادم زهر خوردن او و تیر آه به قلبم نشست و کردم یاد ز تیرهای کفن دوز بسته برتن او وراثتی است بلا شک غریب ماندن ما چرا که غربت شیعه ز غربت زهراست و بر غریب مدینه سزاست گرییدن که پای ثابت این روضه حضرت زهراست همان کسی که غریبانه باز مسموم است به دست همسر خود در میان خانه خویش پرستویی است مهاجر ولی شکسته…

آخرین ارسال های انجمن

اشعار رحلت پیامبر (ص) و شهادت امام حسن

admin بازدید : 88 سه شنبه 10 دي 1392 نظرات ()

اشعار شهادت امام حسن مجتبی, اشعار صفر, اشعار غریب مدینه

شعر شهادت امام حسن مجتبی (ع)

سکوت ، زهر شد و در گلوی مجنون ریخت

دل شکسته لیلا از این مصیبت سوخت

به یاد خاطره های کریم آل عبا

تمام خاطره هایم در اوج غربت سوخت

سکوت گفتم و یادم سکوت او آمد

و زهر گفتم و یادم زهر خوردن او

و تیر آه به قلبم نشست و کردم یاد

ز تیرهای کفن دوز بسته برتن او

وراثتی است بلا شک غریب ماندن ما

چرا که غربت شیعه ز غربت زهراست

و بر غریب مدینه سزاست گرییدن

که پای ثابت این روضه حضرت زهراست

همان کسی که غریبانه باز مسموم است

به دست همسر خود در میان خانه خویش

پرستویی است مهاجر ولی شکسته پر است

و زخم خورده فتاده کنار لانه خویش

کسی که سبزترین جامه را به تن دارد

نگفت علت سبزی پیکرش از چیست

و طشت داد شهادت غریب مطلق اوست

چرا که پاره جگر تر از او درعالم نیست

همان کسی که شنید به وقت کودکی اش

صدای یا ابتاه و شکستن در را

میان کوچه باریک بی شک این کودک

همان کسی است که برده به خانه مادر را

رسید دشمن بی شرم و سد راه نمود

و ابرهای سیه روی ماه پاره نشست

و با دو دست بزرگ و ضُمُخت و سنگینش

چنان به صورت او زد که گوشواره شکست

شکست آینه اش در هجوم سنگ ستم

خمید قامتش اما عبای مادر شد

و خورد خون دل و با کسی نگفت چه دید

آه جان به لب شد و آخر فدای مادر شد

سعید توفیقی

 

اشعار شهادت امام حسن مجتبی, اشعار صفر, اشعار غریب مدینه

شعر رحلت پیامبر اعظم (ص)


هر کس خماری می و صبا کشیده است

خود را به زیر سایه آقا کشیده است

دستی که بالهای مرا التیام داد

من را به طوف گنبد خضرا کشیده است

او مهربانتر از پدرم قبل خلقتم

شصت وسه سال زحمت من را کشیده است

ما قوم و خویش آل عبا در قیامتیم

آقا عبای خود به سر ما کشیده است

ما را به دست فاطمه ی خود سپرده است

ما را دخیل چادر زهرا کشیده است

با گریه می رسد نسب ما به دخترش

او قطره را نواده ی دریا کشیده است

حالا کنار بستر او گریه می کنیم

با گریه های دختر او گریه میکنیم

فصل خزان عمر من آمد، بهار رفت

دستم شکست تا که ز کف زلف یار رفت

رفتی و مانده در بر زهرا لباس تو

با بوی پیرهن ز کفم اختیار رفت

همسایه ها به گریه من طعنه میزنند

همسایگی و رحم و مروت کنار رفت

دیگر کسی به خانه ما سر نمیزند

از خانواده ام سند اعتبار رفت

با رفتنت کأنّ حسینم ز دست رفت

با رفتن تو حرمت ایل و تبار رفت

تو دست و پا زدی و حسینم شکسته شد

شاید دلش به گودی یک نیزه زار رفت

بعد از تو پهلویم چقدر تیر میکشد

با چشم و صورتم، کمرم تیر میکشد


 

محسن حنیفی

منبع:tishehayeashk.parsiblog.com

مطالب مرتبط
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    آیا دوباره از این سایت بازدید می کنید؟


    آمار سایت
  • کل مطالب : 943
  • کل نظرات : 91
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 41
  • آی پی امروز : 7
  • آی پی دیروز : 33
  • بازدید امروز : 15
  • باردید دیروز : 64
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 1
  • بازدید هفته : 15
  • بازدید ماه : 1,399
  • بازدید سال : 16,789
  • بازدید کلی : 458,322
  • کدهای اختصاصی
    تبلیغات